تبليغاتX
×××تنها من و او×××

×××تنها من و او×××

تا خدا بنده نواز است..بندش چه نیاز.. میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم..

هوا ابر است و چشمان من تاریک از نور

باز هم بارش غم دار بارانی که خلاق خیسم کرد

هنوز هم پنچره باز است و ابر ها رو هم می رقصند

و من بی روح در هوای جسمم آبیاری می شوم

یک لبخند که گاه از بین لبانم بلوا می کند

و آشوب دلم را که در گیرست , پنهان

من از چشم های مردی که همیشه خیس است پر فرارم

که گویاست اشکهایش همیشه برای این و آن روان است

چترم که باز می شود احساس باران می میرد

و دیگر خدا نمی تواند با دست های بارانیش گونه هایم را لمس کند

من , پر هوس در راهروی خیابان در انتظارم

انتظار حس دستان نرم خدا که گونه ام را خیس می کند

اما بی خبر از این که امروز هوا آفتابیست

و چشمان من هنور از روشنی تاریک

هه رخت سفر بسته اي ستاره ي من!
لختي صبر کن تا ابرها بروند.
اگر در حضور ابرهاي تيره عزم سفر کني، آسمانم تا هميشه ابري خواهد ماند.
در آسمان من همتاي تو نيست که اشک چشم ابرهاي تيره را بخشکاند!
لحظه اي بيشتر بمان!!
نگذار حرفهايم در دلم بماند. حرفهايي که دوست دارم همسفرت باشد:
يادت باشد در گذر از لحظه ها، چشم هايت را بگشايي تا مباد شقايقي را لگد کني!
در مسير راهت شکوفه هاي خاطره فراوان است. مباد کاري کني که شکوفه اي بپژمرد!
ستاره ي زيباي من...
فراموش نکن دل اقاقي ها بي نهايت نازک است و نگاه نسترن ها شکننده!
چشم هاي روشن نرگسي ها چراغ راه تواند. از شاخه نچيني شان!!
اين مهم را به خاطر بسپار:
از لبخند تو گلهاي ناز جان مي گيرند و از اندوهت خارها!
شادماني ات شقايق ها را به رقص وا مي دارد و افسردگي ات خنجر ها!
و رقص خنجر ها، شکوفه ها را ريشه کن خواهد کرد!!!
پس نگذار کودک لبخند بر لبهايت، به خواب فرو رود.
به چلچله ها دل نبند، زود ترکت مي کنند. و با پرستو ها همسفر نشو که تا سرما تنشان را بلرزاند فراموشت خواهند کرد!
ستاره ي مهربانم...
بدان که همکيشانت هرچند زيبا و درخشان مي نمايند، اما با شادماني هايت همراهند و با ستاره ي دلتنگ غريبه اند!!
هرگاه دلتنگ و غريب شدي به خاطر بياور...
يک نفر اينجاست که تا هميشه شريک اندوه تو نيز هست و هر زمان به آسمانش برگردي، از شادماني پر خواهد گرفت

نوشته شده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط تنها من واو| |

        

   

            نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم

              نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم

              می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم

              می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم

              می شه یاد هر شب و هرشب تا سحر خدا رو صدا کنم

              نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا سحر بدون اخم گذر کنم

              می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم

              می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم

              می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم

              می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم

              می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم

هر بار محکم تر از بار قبل با سر به ديوار اين زندگي مي خورم . نگاهم که کني مي بيني درست همينجا همينحا گوشه پلک راستم است که عجب مي زند . انگشتانم را روي پوست صورتت مي گذارم خودت را عقب مي کشي . چي شد يخ کردي ؟ پس منرا چه مي گويي گه با اين سرما تمام زمستان و گاهي هم تابستان را سر مي کنم.
چي لباس گرم؟ مگر نمي بيني اين يک اين دو اين سه اين..........! هه دارم خو مي گيرم با فضا با اين آدمهايي که اينجا برايشان عين پارک است و گاهي مي آيند به هواي قدم زدن شبانه ! او که آنجا نشسته را مي گويي ؟ او منم ديگر . خود خودم که نه او همان تنهايم است که شبها مي آورمش اينجا تا نفسي بکشد . خودش مي گويد که شبها را بيشتر دوست دارد. مي بيني از وقتي که آمديم همان جا نشسته و زل زده به اين ديوار روبرو مي گويد روحش را مچاله کرده اند . تو مي داني يعني چه؟ مي گويد دوباره له شده است.مي گويد از اين همه معلق ماندن  از اين همه ميان زمين و آسمان دست و پا زدن و نرسيدن و نرسيدن خسته است. از اين دوستت دارم هاي مصرف شده از خداحافظ هاي سريع و رفتن ها و رفتن ها يي به يک چشم بر هم زدن دلگير است . مطمئن باش دارد به مردن و فقط مردن فکر مي کند. راست مي گوييد بدون تنهاي من هم اين دنيا باز هم دنياست. راستي زورت مي رسد احساس تنهايي مرا که مچاله شده تا نرفته اي درست کني يا تو هم کارهايت مانده و همين قدر وقت داشتي ؟ باشه ممنون متوجه ام !!!!!!!!!1شايد باز هم

همديگر را ديديم .شايد

......................


نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط تنها من واو| |

شبی سرد است..

دلم..پر از درد..است..

و این کوچه چه دلتنگ است..

منم تنهای..تنها..

عبور میکنم..از این تنگنا..

نیست..کسی..

تا با من عبور کند..از این منزل..

نیست..دلی..تا به من گوید..

اندکی صبر سحر نزدیک است..

نیست خنده..ای تا بخندد برمن..

نیست دستانی..تا بفشارد دستانم..

نیست..

دیواری تا زنم..تکیه بر ان..

نیست..دری..تا گشاده شود بر من..

منم..تنهای تنها..

در این..کوچه ی تاریک..

همه دارند..غمی در..دل..

ولی نیست..دلی غمناک تر از دل من..

در این دنیا...


 


سلام..دوستای گلم.

.ببخشید..این روزها انقدر از درس های دانشگاه عقبم..

که تا میخوام متن بنویسم..یا زبان  SQL میاد جلوی چشمم..

یا نظریه ماشینها..                                                                                              

یا معادله های برنولی..لاگرانژ...

یا الگوریتمهای..فروشنده..دوره گرد..

دیگه تو ذهنم جایی برای قانون اساسی..الگوهای نرم افزاری باقی نمیمونه..

چه برسه به نوشتن..متن..ادبی..

نوشتن..درد و دل..

فکر کنم تا پایان امتحانات این ترم..این یه ذره..

ذوق ادبی هم از وجودمان..پاک شود..خشک .. بی احساس شویم..

خدا چه داند..متن بالا احتمالا اخرین..متن قبل از امتحانات ترم باشد..

فقط یه حرف..به این دانشمندان..خردمندان..گرامی..

چی میشد ..شما هم مثل هم دوره ای هاتون میرفتید..سراغ کشاورزی..دامداری..

اخه این همه قوانین..چه لزومی داشت اختراع کنید..

که ما را تو شب امتحانی اسیر اثباتش کنید..

هر چی که تو ذهن شما گذشته..

باید..بلاجبار..وارد..این مخ های..ما بشه..اخه اینها چه لذتی براتون داشت..

همین..به جدول ضرب..قانع میشدید..

خیرش میدید..

البته شما قصدتون اسایش ما بود..اما ارامش..ازمون تو این بهمن ماه میگیرید..

شاید اگر میدونستید..یه بیانیه میدادید...

که حقوق اثبات...این قوانین متعلق به شخص بنده..است..

و هر گونه کپی برداری در ذهنتان..پیگرد قانونی دارد..

واااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییی..چه خوب میشد...

اگر این هم به ذهنتون میرسید..



نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط تنها من واو| |


سلام..زمستون..

یلدا مبارک.....

نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط تنها من واو|

این ایام به همه دوستان تسلیت..عرض میکنم

نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط تنها من واو|

اینجا کلیک کنید


من که بعد..از خوندش..

دلم..برای خودم..سوخت....

که مسئولها فقط بلدند..پز تمدن..بدند..

منابع طبیعی..

ای اقااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط تنها من واو| |

بگشایید دستانم..را..

بگزارید..فریاد بزنم..

دستبند را باز کنید ز دستانم..

بگزارید..

معنای ازادی را بدانم..

خسته ام از حبس صدا..

خسته ام از گلهای یخ زده..

روی طاقچه..

..از قاب شکسته... منطق..

..از فریاد کرکسها..

از پرش اَلکلهای..قانون..

خسته ام..از خالکوبی..

طرح ازادی...

 از نمادهای..به ظاهر مقدس..

 از فریادهای بی اساس سکوت..

سنگینی نگاهتان را..از تن نحیفم..

بردارید

سانسور کنید نگاهای هرزه تان را..

بگزارید..

زندگی ...کنیم..

نه در حسرت مرگ..بمیریم..

یکشنبه بالاخره رفتم پیش دکترم..

مثل همیشه خوش اخلاق..مهربون..

و با گفتن سلام گلم..شروع به کار کرد..

اول سیم دندونها را محکم کرد..

بعد جرم..دندانهای پایین گرفت..

گفت..پاشو برو نبینمت تا یک ماه دیگه..

من هم با خنده گفتم..پس این سری پول نمیخوای..

گفت..قابل شما را نداره..

گفتم اگه دادم دکتر..

گفت تسلیم..بده ببینم..که دست ژاله خانم پر برکت..

از مطب که در اومدم..نمیدونید دلم چقدر یه چیز گرم میخواست..

پاشدیم با دوستان به سمت..کافی شاپ برای خوردن..یه قهوه..چای داغ..

اما توی کافی شاپ..

دیدم یه خانم..و اقا در حال خوردن بستنی..

لعنت به این بستنی..که بدجور دلم میخواست..اما من چایی میخواستم..

بالاخره بین این دوتا بستنی را انتخاب کردم..

جاتون خالی..با بچه ها کلی خندیدیم..بهم میگفتند این مارو به امید

قهوه.. اورد..کافی شاپ... خودش نشسته بستنی میخوره..

جاتون خالی..ولی تجربه خوبی بود..توی هوای سرد..بستنی از چایی خوشمزه تره..

امتحانش کنید..

دوستتون دارم..

باااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییی

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط تنها من واو| |

سلام..

باز سایت محاکمه باز شد..

مراقب باشید...

دقیقا 2هفته قبل از انتخابات ریاست جمهوری این سایت..شروع به کار کرد..

و به طور خودکار وارد..مرورگرها میشه...

وقبل از انتخابات..به صورت رمز فعالیت میکرد..

بدین صورت..که تمام مطالب سایت از چپ به راست نوشته شده بود..

و با خودش ویروس حمل میکرد..اما محتوای این سایت سیاسی بود...

و در صورت ذخیره کردن این سایت در کامپیوترهایتان..

به محض انلاین شدن..صفحات به روز شده سایت نمایان میشد..

امروز به طور اتفاقی که داشتم توی بلاگ د وستام گشت میزدم..

متوجه فعالیت مجدد سایت محاکمه شدم..

اما به خاطر تجربه قبلی که کامپیوترم به ویروس اغشته شده بود..

و تنها طریق پاک شدن سیستم..نصب مجدد ویندوز بود..

اجازه بار گزاری ندادم...و تنها چند ثانیه بیشتر نگاه نکردم..

به هر حال از من گفتن...

هرچه بلا اومد سرتون تقصیر خودتون...

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط تنها من واو|

گفتی برو کفتم به چشم..

گفتی خداحافظ تو..گفتم همین..گفتی همین..
گریه نکردم پیش تو..
با اینکه اتشم زدی..
ترسیدم..
که اتشم..
خاموش گردد..
با چشم ترم..
لبخند اخرین من..
دروغی معصومانه بود
ببخش اگر با لبخندم
 بهت نارو زدم...
اگر گفتم خداحافظ..
نه اینکه رفتنم ساده بود..
اغوش تنگ تو.
 جایی برای.. من نبود....

سکوت.....

بلندترین فریاد وجودم.......


نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط تنها من واو| |

تابش افتاب بر کوه..

سایه کوه بر زمین...

تابش افتاب بر باران..

هفت رنگ شدن اسمان..

تابش افتاب بر دریا..

باردار شدن ابر سیاه...

تابش افتاب بر قلبمان..

هیچ..

تابش افتاب بر وجودمان..

هیچ....

تابش افتاب بر روحمان...

هیچ...

تابش افتاب...

هیچ اثری بر ما ندارد...

ما ز افتاب برتریم..

ما ز اتش برتریم..

در حضورمان فلک و فرشتگان به زانو درامدند...

ما ز دیگر بندگان برتریم...

ما برتریم..

و گاها ز خدا هم برتریم....

و با فخر و ریا ..در حضورش زانو میزنیم..

ما وجود خود را ز یاد برده ایم..

ما از خاک و لجن..

حضور یافته ایم...

دم خداوندگار بر ما ارزش نهاد..

اما خدا را ز یاد برده ایم...

همسفره ابلیس شده ایم...

امروز یه کامنت داشتم...

که به وبلاگش من دعوت کرده بود..

حالم گرفته شد...

از اون همه ابتذال..

به قول دوستی که بهم گفت..

همه جا حریم . حرمت داره..

حتی دنیا مجازی...

نباید هیچ کجا پا را از گلیم خودمون فراتر بزاریم...

اما ما حرمت حالیمون نمیشه..

حریم چیه...

من به دختر بودنم افتخار میکنم...

اما بعضی از هم جنسام..و هم چنین خلاف جنسم..

وااااااااااای هنوز در فکر اون همه حرفهای مبتذل به دور از ادمیتم...

که چه صفتهای حیوانی خودشون برای خودشون به کار بردند...

ادمی چقدر باید کم ارزش باشه که حتی برای وجود پاک خودش ارزش قائل نشه...

من اون کامنت تائید نکردم...

چون دوست نداشتم کسی از طریق تنها من و او به چنین مکانی پا بزاره...

معبودا بده هر انچه تو را به یادم میاورد...

زیبایم بگیر هر انچه تو را از من میگیرد...

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط تنها من واو| |

Design By : Night Melody