×××تنها من و او×××
روزها خستگی به سرامد.. این همه وابستگی به سر امد.. من امدم به سویت.. تاببینم نگاهت را.. سر به زیر انداختی تا نبینی رویم را.. زانو زدم نزدت.. طلب عفو کردم از حضورت.. تمنای یک یک نگاه از تو داشتم.. اما نگاهی نکردی بر من.. ابر شدم.. باران شدم.. فریاد شدم.. جاری شدم.. تا نگاهی کنی تو مرا.. اما نگاهی نکردی بر من.. سکوت کردم.. التماس کردم با نگاهم.. صدات کردم با بغض صدایم.. نگاه کردم با دریای چشمانم.. اما نگاهی نکردی بر من.. بر خواستم..وداع کردم.. برای اخرین بار نگاهت کردم.. وتو را به خاک سپردم.. خوشا به حال خاکی که عطر وجود تو را دارد.. امروزم نیومدم
به دیدنت.. فردا صبح
به پابوست میام... همه چیز
برات تعریف میکنم... وای بابا
ببخش که نیومدم.. دلم بیشتر
از همیشه هوای تو را کرده... بابایی دل
تو هم برام تنگ میشه.. اخه میگند..ولش
کن.. بابا چند
وقتی حتی تو خوابم نمیبینمت.. نکنه اشتباهی
ازم سر زده که باعث ناراحتیت شده.. باباجون تمام
سعیم میکنم تا چیزی بشم که تو ارزوش داشتی .. بهت قول
میدم تا نرسیدن به ارزوهات از رفتن باز
نایستم.. میدونی یاد
چی افتادم خاطره ای که تو دفترت سال 78 نوشتی..بچه هات توصیف کردی اونموقع
معنای این جمله را نفهمیدم که.. ژاله همان
ژاله است..همیشه بارانی.. اما الان فهمیدم
که از همون بچگی دل نازک بودم..زود اشکام درمیاد.. خب شاید
زیادی لوسم کردی.. بابا امروز
بالاخره حرف دلم زدم ..حرفی که یکسال تو سینه ام مونده بود.. یادت تنها
کسی که از اوضاع من خبر داشت تو بودی و خدا.. چقدر تلخ
بود یادت.. سر نماز و
سرمزار تنها دعام این بود که تمام بشه .. با دعاهای
تو لطف خدا ..تمام شد..اما.. بگذریم.. ووااای بابا
دلم بدجور هوات کرده.. ای کاش
فقط یکبار دیگه بغلت میکردم... ای کاش
همه این حرف را تو چشمات نگاه میکردم میزدم.. بابا خیلی
زود دختر کوچولوت تنها گذاشتی... بزرگ شدنش
ندیدی.. دوستت دارم
بابا حتی اگر نباشی پیشم... برام دعا
کن.. تا هیچ
وقت از هدفام دور نشم... خداوندا بگیر
هر انچه تو را از من میگیرد.. بار الها
بده هر انچه تو را به یادم میاورد.. دنیا چرخید چرخید.. تا به این جا رسید.. در این روز گاری که گذشت... جفاهایی دید و باز نشکست... وهمچنان چرخید.. ودا عها را دید باز چرخید.. اشکها را ..خندها را.. اما باز چرخید.. آفرید یگانه پشتیبان پدر را.. تا باشد نماد مردانگی دخترش.. افرید یگانه مهربان مادر را... تا باشد مونس غمهای پسرش.. اما باز چرخید.. تا داغ پدر را دید.. وداع مادر را دید... اما باز چرخید.. تا بنماید..زندگی جاریست.. اشک ها و لبخندها جزئی از زندگی است.. تا نبینی اشک را ..ندانی خنده چیست.. تا نبینی خنده را..ندانی درد چیست.. زندگی جاریست..وشکست جزئی از زندگیست.. اما همچون روزگار نباید ایستاد.. بایدچرخید با چرخش روزگار.. که همه چیز گذشتنیست..
هر جور فکر کردم که چه جوری بهش بگم.. چه جوری جواب سوالش بدم..راه حلی پیدا نکردم.. داشتم درس میخوندم که خسته شدم..طبق معمول کاغذ سفید را جلوم گذاشتم..متن بالا را نوشتم.. وقتی از حال و هوای نوشتن در اومدم متن و خوندم..دیدم متن به نظر خوبی .. اما طبق معمول راضی راضی نبودم.. ولی .. قابل فهم.. دوباره به بالا نگاه کردم گفتم ازت ممنون که هیچ وقت تنهام نمیزاری..باز تصور کردم نگاهم میکنه بهم میگه تو بنده منی.. چطور میتونم بنده م را تنها بزارم.. اگر قرار بنده هام به حال خود واگذارم چرا افریدمشون.. اما هنوز این سوال تو ذهنم که چرا ما را افریدی.. تو که نیازی به سپاس ما نداری... چرا ما را به وجود اوردی و شاهد این همه ناسپاسی از ما هستی... چرا فقط هوای بنده های پاکت نداری.. چرا هوای من بنده ات را که حرفات یک خط در میان گوش میدم داری.. میخوای روم کم کنی.. به خودت قسم که پیش این همه مهربونیت کم اوردم.. هر روز بیشتر از قبل شرمنده ات میشم...ولی تو تنهام نزار.. باز هم معبودا بگیر هر انچه تو را از من میگیرد.. مهربانا بده هر انچه تو را به یادم میاورد.. امشب ارامم..همچون نسیم سحرگاه هان.. پر از عشقم..پر از مهر و وفا.. امشب حس عشق بازی دارم من.. امشب همچون ماه میدرخشم من.. امشب با تو هم کلامم من.. روزهای انتظار به سر امدامشب. صبر و قرارم به سر امدامشب.. امشب پا در شهر رویاهام مینهم من.. امشب مرگ حصرت ها را میبینم من.. امشب سجاده عشق را بر پا میکنم من.. تا خود صبح نجوا میکنم من.. امشب با غم دوریت وداع میکنم من.. سر بر بالینت میگذارم.. تا خود صبح از عشق زیر گوشانت زمزمه میکنم من..
امروز دوباره به جنگ ویندوز رفتم..داشتم تو اینترنت گشت میزدم که بازم یه جایی کلیک کردم ..داداش کامی سه دفعه ریاستارت شد..بعد ویندوزش پرید.. منم که به خاطر ندارم حتی یک بارهم یه ویندوز درست حسابی نصب کنم.. اخه عملا که ندیدم و از این ور و انور شنیدم..و امان از دست این ادرس های اشتباه.. و اما نقص ویندوز امروز..بیخیال مورد مضحکه قرار میگیرم... همین حرفای داداشی بسه که میگه خیر سرت داری ...میخونی.. بابا به کی قسم بخورم که تو درسای من درسی به نام نصب ویندوز نیست.. و مشکل من فقط تو نصب این برادر..والا کارای دیگم قابل تحمل... ..ولی جناب اقای ویندوز یه روز چنان نصبت کنم که تو کفش بمونی..بامن ناسازگاری..سازگارت میکنم..ولی اینطور که بوش میادانگاری این دفعه من تو این نبرد پیروز شدم..تعریف نکنم بهتر ..چون الان یه دفعه ریاستارت میشه.. منتظر پیشنهاداتون هستم تو رفع این مشکل.. بازم.. خداوندا بگیر هر انچه تو را از من میگیرد.. معبودا بده هر انچه تو را به یادم می اورد.. با عرض سلام خدمت تمام دوستای خوبم که من مورد لطف خود قرار داده و در کلبه تنها من و او از خود یادگاری میزارند.. این پست برای پاسخ به نظرات شما دوستان است.. تنها من و او سرش شلوغه و نمیتواند هر روز on line باشه و آپ کنه..و هر زمان که فرصت بکنه پست جدید میگزاره.. اما دوستی گفته دنیا پر از نامرد نمونه اش کسی که تو را تنها گذاشته و رفته: دوست خوبم از نظرت ممنون..اما کسی من را تنها نگذاشته و نوشته هام بر گرفته از احساسات اطرا فیانم است..و همچنین من نه عاشقم نه در حصرت نگاهی که بتابد بر من ..من خودم هستم تنهایی و یک حس غریب.. واما عزیز دیگری که کامنت گذاشته اما ادرسی نگذاشته تا جواب بدم..با نام همسفر شمال.. این روزها نظرات دوستان اکثرا با نام همسفر شمال..همسفر..همسفران..همسفره ادشا..و..اسامی مشابه است از حضورتون ممنون و خواهشا از خود ادرسی قرار دهید تا شرمنده دوستام نشوم..و پاسخ کامنت ها را به این صورت جواب ندم.. نمیخوام صدام کنی..نمیخوام نگام کنی.. تو که میدونستی بی تو نیست میشم. .بی تو سراب میشم.. چرا شکستی قلبم.. چرا رها کردی دستم.. نمخواهم ببینم اخرین نگاهت... نمیخواهم بشنوم اخرین کلامت.. بزار برو ..بر نگرد نبین بارونی چشمام.. بزار برو نبین یخ کرده دستام.. بزار برو تنهام بزار تو این دنیای سیاه.. گوش نده به بغض توی صدام... نبین که شکسته قلبم.. با خیال راحت سراغ عشقت برو.. عشقم فقط برو.. تا دنیا بیشتر از این سیاه نشه.. فقط برو تانرفته زدستت.. فقط برو تا نبینی تو هم مثل من مرگ عشق را.. برو تا من هم ببینم خنده های لبت را.. برو در بیار لباس سیاه تنت را.. برو رفیق...برو نبین که من تنها میشم. .فقط ارام برو تا صدای رفتنت را نشنود قلب من..
سسسسلاممممممممم امروز هشتم ابان 88 .. هشتم..ابان 35..تولد یگانه زیبای من..پدرم...است.. پدرم..رویای بودنت ارزوی من است..ارزویی محال در این دنیای رو به زوال.. پدرم تولدت مببببببببببببببارک... امروز 8ابان88 روز وصال دوست که هشت سال در حصرت چنین روزی بود..تا با یگانه عشقش. بنای زندگی را برپا سازند.. مریم من..گل خوش عطر و زیبای من.. تنها رفیق غمهام..روز وصالت مبارک..خوشبخت پاینده باشی..با وفا بمان برای عشقت.. که این پاداش گریه هایت..عجز و نیازت با یگانه محبوب است.. قدر این هدیه را بدان که برای بدست اوردنش..بسیار مبارزه کردی.. و کلامی به یار مریم.. که مراقب گلم باش نزار پژمرده بشه..که اگر پژمرده بشه مرگ قطرات ِژاله بر گلبرگ هایش است و اما یگانه زیبایم..محبوبم..معبودم.. بده هر انچه تو رابه یادم میاورد.... و بگیر هر انچه تو را از من میگیرد.. سالها تاریخ شمسی گشت گشت شادمان شد تا شنید این سرگذشت روز میلاد امام هشتم است هشت هشت.جمعه هشتادوهشت
خیلی دوست دارم بازم به پابوس امامت برم..ولی.. شایدم... چیزی نمیگم..فقط چشمام میبندم..تصور میکنم جلوی ایوان طلا ایستاده ام.و به حالت ادب سر را پایین میگیرم.. سپس چشم به ایونش میسپرم درست مثل سال 84 که برای اولین بار به پابوسش رفتم..گریه میکردم..اشناها به جای نگاه کردن به ایوان به چشمان اشکبار من چشم دوخته بودند...انقدر نگاه کردند تا اشکام خشک شدند... وای ..چقدر دلم هوای حرمش کرده..وای بازم بارون چشمام اجازه نمیده بنویسم.. دیگه قدرت نوشتن ندارم..فقط کلام ا خر میلاد با سعادت هشتمین اختر ولایت و امامت را به همه عاشقان دوست تبریک عرض میکنم.. وبازم..بارالها بگیر هر انچه تو را به یادم میاورد. زیبایم بگیر هر اچه تو را از من میگیرد.. همه در تب تابیم.. چند روزی از خود رهاییم.. همه به دنبال ارامش راهی این جاده پر پیچ سبز میشویم.. همه جوانیم..پر از شور وشوق جوانی دسته دسته..در میادین..در انتظاریم.. تا با هم غزل جوانی را بخوانیم.. ما همه همسفریم.. انتظارها پایان یافت..دسته دسته ها شدند گروه.. ما در سکوت به سر میبریم.. اینجا هر کسی به جاده چشم دوخته است.. یکی در فکر یارست.. دیگری در غم نبود پدر.. چند قدم جلوتر .. در داغ مادر.. یکی میخندد به غمهای دلش.. دیگری..شادیهایش..برایش عادی شده است.. هر کدام دنیا خود را دارد.. اما همه میدانیم.. که کوله بار ما باید خالی شود..از جنجالهای ذهنمان.. همه باید ارام باشیم.. وارام کنیم رفیق سفر را.. اینجا صدای موج است.. صدای طوفان است.. اینجا رود میگوید زندگی جاریست.. دشت میگوید..رنگارنگ است.. دریا میگوید..همیشه طوفانی نیستم.. نسیم میگوید غزل جوانی را بخوان.. تا صدایت مرهم دل نا امیدان باشد
خوب بود..خوش گذشت.. زیبا بود باتمام اتفاقات..کم بود اما به یادماندنی.. فهمیدم چیزهایی که نمیدانستم.. فهمیدم تنها نیستم در ان جمع.. و همسفرانم ادرس کلبه تنهایی مرا دارند.. وامدند به این محفل نور تاباندند.. اما کلبه من لرزه ای به تنشان انداخت.. که دوست نداشتم این لرزه های دلم در دل دیگری اثر کند.. خداوندا بگیر هر انچه تو را از من میگیرد.. بارالها بده هر انچه تو را به یادم میاورد.. یادت اولین باری که خود را به تو سپردم.. اشک در چشمانت نقش بست.. گفتی این خوابست یا بیداری.. گفتم تو بیداری.. گفتی نه این رویاست که تو در کنارمی.. و جاری شدی..بارانی شدی.. اما زمانی که رها کردی دستانم را.. دانستم تو راست میگویی.. هم چیز خواب بود..یا شاید کابوسی بیش نبود..
سلام... هیچی نگید..میدونم دیر اومدم.. میدونم فقط چند روز قرار بود نباشم.. اما... دلایلم زیاد.. ولی به خاطر یه دوست..نیومدم.. دوستی که نگرانم بود.. از اینجا خوشش نمیاد.. و نمیخواست وابسته دنیای مجازی بشم.. راست میگفت.. اول ناراحت شدم اما بعد دیدم راست میگه..اینجا ظاهرا مجازی..امانیست.. اینجا نیرنگ و فریب زیاد.. اینجا دوستی به نام زندگی وجود داره.. که هویت واقعیش مرگ است.. اینجا هیچ کس صاف و ساده نیست..حرفاشون با ظاهرشون تناقض داره.. شاید بعضی از این افراد نمیدیدم نمیگفتم..اینجا کسی خودش نیست.. اینجا ادمها مسائلی را نقض میکنند در واقعیت.. طبق قوانین نقض شده خود میروند.. اینجا خیلی راحت با کلمات بازی میکنند.. کلماتی که ذهن انسان را به بازی میگیرد ولی بازی مجازی..که در واقعیت نقض میشود.. چند نفری کامنت گذاشتند..که چرا خودت معرفی نمیکنی.. چرا نباید نویسنده این پست ها را بشناسیم.. بهتون میگم..من از دروغ فراریم..از داشتن اسمهای مستعار متنفرم.. واز گفتن واقعیت میترسم... زیرا زمانی که من را بشناسند.. سعی میکنم بهترین باشم یا بدترین..واقعیتها را فاکتور میگیرم.. یا خیلی شیرین میشم..یا خیلی تلخ.. و یا راحتی گمنام بودن را ندارم...اینجا دل نوشته های من برای خداست.. و او هم من را میشناسد..وهیچ دروغی بین ومن و او نیست.. اینجا تنها من و او..... خب بازم..خداوندا بگیر هر انچه تو را از من میگیرد.. بارالها بده هر انچه تو را به یادم میاورد.. شاید روزی در گذری... در محفلی.... در عبوری سرد..در دل های پر از درد... در جاده ای سبز..زیر اسمان ابی..یا نور مهتابی.. یا روی موج های دریایی.. دیداری باشد رویاییی...... با حضور الاله هایی.. در میان گندم زاری... به یاد بیاوریم.. شبهای تنهایی.... شبهای مهتابی.... شب های با او بودن..گرم بودن.... سرد بودن.. در کنار هم بودن..هم زبان بود.. امیدوار بودن..نا امید بودن... کلام او بود.. نیاز او بود..امتحان او بود.. انچه بود.. انچه هست.. انچه خواهد شد.. ما خواهان اوییم.. ما در کنار اوییم... ما مطیع اوییم...
خسته ام.. تمام این روزها میترسیدم از این که روزی این خستگی.. نا توانی به سراغم بیاد.. و اومد.. نمیدونم خدایا اگر قرار بر خداحافظی هست چرا چیزی به نام سلام را افریدی.. ای کاش کلمه ای به نام خداحافظی ..لحظه ای به نام وداع.. بغضی در گلو.. کلامی از دوست.. نگاههای سرد.. را نمی افریدی.. ای کاش از این لحظه ها میتونستیم جهش کنیم تا نا کجاها.. ای کاش.. اصلا نامی از شبنم..اشک..ژاله در این کره خاکی نبود.. ای کاش.. لحظات اشنایی ابدی بودند.. چه کنم که بازم باید بگم خدایا شکرت.. شاید تا این لحظات تلخ را نمیافریدی قدر شادی را نمیدونستیم.. شاید خداحافظی نبود... ما به هر کسی سلام میکردیم اما به خاطر این لحظه..این بار سلام را با فکر..با اندیشه.. با توکل بر او میگوییم.. این بار نمیگزاریم خدحافظی متولد شود.. اینبار وداع میکنیم با این کلمه تلخ... وداع میکنیم خدا نگهدارت.. خدا پشت پناهت.. خدا یار و یاورت.. همیشه در هر زمانی با گفتن این کلمات فشار بغض را در گلوم احساس میکردم.. زمان رفتن به مدرسه..رفتن به دانشگاه..روز اخر هر ترم.. روز بازگشت از مهمانی و اینبار خداحافظی با دوست اما باید صبر کنم.. باید...تحمل کنم بتونم بگم خداحافظ.. دوست من... خداحافظ مهربانم.. خداحافظ شریک غمهای من.. خاحافظ رفیق شبهای مهتاب من.. خداحافظ..غرور نا پیدای من... شاید این پست با پست قبلی خیلی فرق داشته باشه اما در همان لحظه تایپ پست قبلی این لحظات..به سراغم اومد.. خب چه کنم خنده به من نیومده.. بار الها بگیر هر انچه تو را از من میگیرد.. معبودا بده هر انچه تو را به یاد من میاورد.. اتاق های روشن.. درها بسته.... ازادی اینجاست.. گوشانم حق شنیدن ندارند.. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حق دیدن ندارم........ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حق گفتن ندارم.......... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حق مردن ندارم.......... چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ چون او اینجاست........... از که میگویی؟؟ گوش کن میشنوی........ صدای اوست که میگوید.... خوش امدی به محفل و منزل من... از که میگویییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از او که میگوید......... گوش نده.. نبین..نگو..نمیر....... زیرا..تو میخواهی دوباره متولد شوی... تو دیگر ان نیستی... تو دیگر این نیستی.. تو دیگر انجا نیستی... تو ..متعلق به منی.. من متعلق به تو ام... تو کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینجا مسجد است... اینجا محل تزکیه نفس است.. و او هم اینجاست.... من دیگر نمیبنم..نمیشنفم..نمیگویم ..مگر او را.. کلام او را...من متعلق به او شدم..تا ابدیت.. سلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممممممممممم منم.. نه من اون نیستم..من اینم.. اینی که دنبالش بودم...... اروم.....خندون.....شاد......راحت....... من اینم ...دیگر اون نیستم.... من حرف زدم با او..... من اونجا بودم..... سه روز.....نخوابیدم.. چون اونم اونجا بودددددددددددددد هیچکی نبود..من بودم..اون بود..حرف بود..راز بود..نیاز بود.. عجز بود ..تمنا بود.. گریه بود ..خنده بود.... من با او بودم...سه روز در کنار او در محفل او.. من اونجا بودم....... باورم نمیشه..من اینم..اینی که سالها به دنبالش بودم.. ... من اون نیستم.. دیگر اون نخواهم شد........ بار الها..معبودا..مهربانا..بگیر هر انچه تو را از من میگیرد.... معبودا..زیبایم..بده هر انچه تو را به من میدهد....
یادت معبودم..مهربونم..زیبایم.. که چقدر این روزها را دوست داشتم.. تو خودت شاهد بودی تو این فصل چقدر شاد بودم.. روزهای تولدش روزهای مخصوصش با چه نشاطی دسته گل میگرفتم.. کیک میگرفتم... بغلش میکردم. غرق بوسه میکردمش.. اونم نازم میکرد.. میگفت دردونه ای..اخرین دونه ای... عسل با با.. نازنین من.. اما الان چی.. دسته گل میگرم.. به همراه گلاب.. با یه جعبه خرما.. بهش میگم. دوستت دارم..روزت مبارک..بابا.. و به جای صورت نازش نوشته پدر بر سنگ مزارش را بوسه میزنم... اما دیگه بهم نمیگه مرسی گلم..نازنین بابا.. دیگه نمیگه دردونه ای... اما نا شکر نیستم.. تو خواستی که این باشه سرنوشتم. .پس پای حکمتت میزارم.. و میگم خداوندا بده هر انچه تو را به یادم میاورد.. وبگیر هر انچه تو را از من میگیرد.... بر چرخ فلک هیچ کسی چیره نشد... وز خوردن ادمی زمین سیر نشد... مغرور بدان که نخورده است تو را... تعجیل مکن همه را خورد دیر نشد...... (((خیام )))
این شعر.شعر مزار محبوب..مهربونم... تقریبا از این پست تا بعد از مراسم اعتکاف تمام پستهام متعلق به پدرم... چون همه هستیم او بود..و با رفتنش به من اموخت که هرگز وابسته دنیاووتعلقاتش نشوم... چون به هر چه عشق بورزی دنیا بهت حسادت میورزد و او را از تو میگیرد... و هر کار میکنه تا از چشمه حقیقت دورت کند.. و این است امتحان الهی.. ومن مخواهم پدر جان از این امتحان سربلند بیرون بیام.. میخوام به دنیا بگم.. دنیا إهکی..هر کار بکنی ..اگر با تیشه ات هم به ریشه ام بزنی.. اگر سنگین ترین طوفانها را در مسیرم قرار بدی.. اگر سهمگین ترین سیل ها را در جاده رسیدن به معبود جاری سازی.. بازم بهت میگم..إهکی..من قدرتمندتر از ان هستم که در برابر تو به زانو در بیام.. چون من پشتیبانی همچون خدا دارم.. به هراسان گریزان میدویدم کجا میرفتی.؟؟؟؟؟؟؟؟؟. نمیدانم.. میگریختم... از چه؟؟؟؟ از خود...تا رها شوم از هوس.. به کجا.؟؟؟؟؟؟. به نا کجاها... به کوچه ای تنگ و تاریک.. قدم نهادم.. تا شاید.. دری به رویم گشوده شود... گشوده شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اری........ اما از ساکنان کوچه نبود... که بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدانم.. پاهایم سست شد..قلبم به شدت میتپید... بی اختیار خود را به اغوشش رها کردم.. اشنا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیدانم..... اما ارامش را در وجودش احساس کردم.... بوسه ای کرد مرا.. گفتم تو کیستی....... که اینگونه مرا ارام کردی.... لبخندی زد ...... که بود..؟؟؟؟؟؟؟ سخنی بر زبان نیاورد... اما من ارام شدم..... ومیدانم........ ان بوسه پاداشی بود... از سوی محبوبم... من ازاده ای بودم...در اغوش تنگ او از اسارت صحرای هوس...
خداجون.میخوام داد بزنم..بگم دوستت دارم.. به خاطر همه خوبی هات.. به خاطر همه نعمتات.. میخوام بگم...الهی قربانیت شوم.... پر از شوقم..چون امشب دوباره با تمام وجود حست کردم... اما میترسم داد بزنم... میترسم نکنه که الان یه بنده ات در ارامش با تو سخن بگه.. وفریاد من ارامش او را بهم بزنه.. شاید او مدت ها در انتظار این ارامش باشه..... پس باز در سکوتم فریاد میزنم..محبوبم.. معبودم..بگیر هر انچه تو را از من میگیرد....





| Design By : Night Skin |


