تبليغاتX
تنها من و او


تنها من و او

ماندن همیشه خوب نیست،رفتن هم همیشه بد نیست

گاهی رفتن بهتر است .گاهی باید رفت...

اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت.

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند.

گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد،

 مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور...

و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند...

رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی ...

و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی، بمانی...

برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند.

برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش ِ دل کسی که شکستن غرورت

برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد

عشقت را بردار و برو. خوب برو. زیبا برو.

شاد برو، شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت، عشق شناخت

برو، فقط برو..

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 16:38 توسط بانو|


روزهای خسته و بی رمقی که می گذرند

با خود کودکی های دخترکی را می برند که

عجیب دارد خواسته و ناخواسته به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد.

دارد یاد می گیرد کم کم حرف گوش دهد!

کمتر لج کند!

پاهایش را بگذارد روی زمین!

کمتر سادگی کند!

حواسش بماند که... که زمین٬آسمان نیست...

اینجا ابر ندارد! باران نمی بارد!

دارد یاد می گیرد کم کم

زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد!

می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد!

می شود گاهی خواستنی هایش را از دست بدهد!

کم کم یاد می گیرد

اینجا کسی پر پرواز ندارد...

دارد یاد می گیرد که اینجا

به راحتی دل می شکنند

و کسی برای بال شکسته

تره هم خرد نمی کند!!!

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:15 توسط بانو|

اینجا پر از ادمهایی ست

که مرا نمیفهمند

وتنها ترجمه ام میکنند

و ان هم به زبان خودشان 

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:53 توسط بانو|

چقدر خنده داره که يک ساعت خلوت با خدا دير و طاقت فرساست. ولي ۹۰دقيقه بازي يک تيم فوتبال مثل باد مي گذره!

چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسيار هنگفتيه اما وقتي که با همون مقدار پول

 به خريد مي ريم کم به چشم مياد!

چقدر خنده داره که يک ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مياد اما يک ساعت فيلم ديدن به سرعت

 مي گذره!

چقدر خنده داره که وقتي مي خوايم عبادت و دعا کنيم هر چي فکرميکنيم چيزي به فکرمون نمياد تا بگيم

 اما وقتي که مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشکلي نداريم

چقدر خنده داره که وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمون به وقت اضافي ميکشه لذت مي بريم و از هيجان

 تو پوست خودمون نمي گنجيم اما وقتي مراسم دعا و نيايش طولاني تر از حدش مي شه شکايت مي کنيم

و آزرده خاطر مي شيم!

چقدر خنده داره که خوندن يک صفحه و يا بخشي از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترين کتاب

رمان دنيا آسونه !

چقدر خنده داره که سعي مي کنيم رديف جلو صندلي هاي يک کنسرت يا مسابقه رو رزرو کنيم اما به

آخرين صف نماز جماعت يک مسجد تمايل داريم!

چقدر خنده داره که براي عبادت و کارهاي مذهبي هيچ وقت زمان کافي در برنامه روزمره خود پيدا نمي

کنيم اما بقيه برنامه ها رو سعي مي کنيم تا آخرين لحظه هم که شده انجام بديم!

چقدر خنده داره که شايعات روزنامه ها رو به راحتي باور مي کنيم اما سخنان قران رو به سختي باور مي

کنيم!

چقدر خنده داره که همه مردم مي خوان بدون اينکه به چيزي اعتقاد پيدا کنند و يا کاري در راه خدا انجام

بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتي جوکي رو از طريق پيام کوتاه و يا ايميل به

ديگران ارسال مي کنيم به سرعت آتشي که در جنگلي انداخته بشه همه جا رو فرا مي گيره اما وقتي سخن

و پيام الهي رو مي شنويم دو برابر در مورد گفتن يا نگفتن اون فکر مي کنيم!

خنده داره اينطور نيست؟
داريد مي خنديد ؟
داريد فکر مي کنيد؟


اين حرفا رو به گوش بقيه هم برسونيد و از خداوند سپاسگزار باشيد

که او خداي دوست داشتني ست.

آيا اين خنده دار نيست که وقتي مي خواهيد اين حرفا را به بقيه بزنيد

خيلي ها را از ليست خود پاک مي کنيد؟ به خاطر اينکه مطمئنيد که اونا به هيچ چيز اعتقاد ندارند.

اين اشتباه بزرگيه اگه فکر کنيد ديگران اعتقادشون از ما ضعيف تره …….

ای خدا . . . .

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 14:5 توسط بانو|

حسرت دیروز

دلتنگی امروز

 غربت فردا

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 0:55 توسط بانو|

 

باز قلم در دست  کاغذهای سفید

حرفهای دل

شنیده های چشم

وای باز باران چشمانم قبل از بارش جوهر قلم بر ورق چکید

باز چشمانم طاقت دیدن دردهایم را نداشت

باز اشکهایم قبل از اتش نوشته هام شروع به خاموش کردنش کرد

بگذار ای دل

یگویم حرفت را

بگذار اشک بگویم دلیل بارشت را

بگذارید خالی شوم از نیستی

بگذارید بگویم

حرفکم را

ای قلم بنویس ای قلم بنویس

بنویس خاموش کن اتش دل را

بنویس تا بداند حرف دلم را

بنویس بگو تو که نمیشنوی صدایم را

بنگر, حداقل نوای دلم را

گوش کن, که همچون نی

از جدایی ها شکایت میکند این دل

دلم گرفته از دوریت..از اینکه میخوام بیام پیشت ...ولی توان راه رفتن از دست دادم...مثل بچه ای نو پا ...که از راه رفتن میترسه...ولی سعی میکنه هی بلند شه..حرکت کنه ..راه بره.... ولی باز میفته گاهی افتادنش با درد همراهه و گریه میکنه...منم افتادم...دارم گریه میکنم...به هق هق و جنون افتادم...اما تفاوت من و اون بچه نو پا میدونی چیه؟اون معصوم و بی گناهه ولی من..سراسر گناهم....

زانوم تو بغلم گرفتم...سرم گذاشتم روش ...داد میزنم...پس کجاییی???چرا به داد دل عاشقم نمیرسی؟؟؟من عاشقم ولی راه و رسم عشق بازی فراموش کردم....تحملم تموم شده.... چه جوری باید برگردم؟؟؟چه جوری باید از دلت دربیارم...میدونم...میدو.نم از م خسته شدی...میدونم...تحمل دیدنم نداری..میدونم از شنیدن صدام ذوق نمیکنی....میدونم گناه و تقصیر از منه...میدونم دارم اشتباه فکر میکنم... تو رحمانی ...من دارم اشتباهات خودم توجیح میکنم ...ولی به دادم برس....من شونه های مرتضی از خودت خواستم...اما هیچ وقت نخواستم سرم از شونه های خودت برداری رو شونه مرتضی بزاری...چرا ؟؟؟؟؟؟؟چرا این کار بامن کردی؟؟؟؟؟؟من گفتم از تنهایی خسته شدم..از انتظار خسته شدم... ولی نگفتم تو تنهام بزار..خدایا ی بچه وقتی میخواد راه بره اولش دودستش باید به جایی تکیه کنه...ی دست تو دست تو بود..گفتم خداجون دست دیگه م بزار تو دست تنها عشق و تنها یار زمینی ام ...تا اونم به رسیدن به تو کمکم کنه...اما تو دستم ول کردی...نگو ول نکردم...اگه ول نکرده بودی که تا الان راه رفتن یاد گرفته بودم نه اینکه اونی هم که بهم یاد داده بودی فراموش کنم...نه بازم دارم خودم گول میزنم تو حواست به من بود...اما من همبازی پیدا کردم به کل غافل شدم ..از راه رفتن

.دلم گرفته خداجونم....از دوریت جونم به لبم رسیده....راه و گم کردم...همه چیز برام نا مفهوم شده....میدونم همه این سردرگمی ها به خاطر دوری از توئه..خداجونم..به دادم برس..خودت من برگردون به خودت

خدایا خودت از خودت میخوام...چون من همه چیز فقط از تو خواستم..کمکم کن بانو بشم..تو بانو شدنم..تنهام نزار

 پ.ن ۲

معبودم بگیر هر انچه تو را از من میگیرد

محبوبم بده هر انچه تو را به یادم میاورد

نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 12:13 توسط بانو|

 ای خدااااااااااااا صدایم را بشنو من از تو می طلبم....

نزدیک شدن به خودت

خدایا احساس میکنم دارم  به نیستی میرم

احساس میکنم ژاله چند ماه پیش نیستم

احساس میکنم ازت دور شدم

احساس میکنم دارم دورتر میشم

خدایا بانو بدون تو بانو نیست

"او" تنها من و او

در تو معنا پیدا میکنه

خدایا نزار دیگران تاثیر بزارند روی افکارم

منشم,خواسته هام

خداجون من با رسیدن به مرتضی اینا رو نمیخواستم

نمیخواستیم از تو دور بشیم

میخواستیم باهم به شوق تو پرواز کنیم

خدایا نکنه  ناتوانی من در پرواز مرتضی روهم ناتوان کنه

خداجون خودم و خودت گم کردم

دارم گریه میکنم از دلتنگی...از اینکه هرچی خواستم بهم دادی

خدا جون من برگردون...به دنیای خودم و خودت

دلم نه واسه بابام..نه واسه مامان..نه برای مرتضی

تنگ نشده

دلم برای خدای خودم...سجاده خودم...عبادت معبودم

اطاعت معبودم

دلم برای تو تنگ شده

خدایا من خودت از خودت میخوام

خدا جون من تنها نزار ..و رهایم نکن  

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 0:28 توسط بانو|

امروز با شکوهترین روز هست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير
 زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتولدت مبارکتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره ...

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netچه زيباست رسيدن دوباره تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

به روز زيباي آغاز نفس كشيدن ... 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netو چه اندازه عجيب است ... تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

روز ابتداي بودن ...

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netوچه اندازه شيرين است امروز ... تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

روز ميلاد تو ...

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netروز تو ... تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

روزي كه آمدي ... 



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد





تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نمی دونم باز به چه بهونه یی بهت بگم که دوستت دارم

ولی با تمام وجود می گم که دوستت دارم

یار مهربانم روزت مبارک


همسر عزیزم

باز هم به تو می گویم ،‏ زندگی با لبخند زیباتر است پس بیا برای اینکه

همواره هوای زندگیمان بهاری باشد

هیچگاه آفتاب لبخند و امواج مهربانی را

از یکدیگر دریغ ننمائیم و همواره در زندگی یار و همراه هم باشیم


ببخشید عزیزم در فاصله ها بیشتر از این از توانم برنمی امد

لیاقت تو جشنی با شکوهتر از این است

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 0:1 توسط بانو|

 

خدایا در ایام ماه رمضان کمکمان کن دیرتر برنجیم...

زودتر ببخشیم...

کمتر قضاوت کنیم...

وبیشتر فرصت دهیم...

ღஜღفرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر شما مبارک بادღஜღ

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 16:33 توسط بانو|

ساحل دریای محمود اباد

نقطه سر خط

زندگی از نو

هر انجه نوشتی بر کاغذ های سفید گذشت

از نو بنویس

از نو بگو

چرا باور نداری

اشک چشمانت کمکی بر تو نمیکند

غیر انکه جوهری را پخش میکند

************************************************************

سلام خوبید..خوشید...جه خبر؟

من پر از خبرهای رنگارنگ هستم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم

خب از 14 تیر اروم میریم عقب

14تیر اومدم اصفهان خونه نامزدم

13 تیر اخرین امتحان مقطع کارشناسی دادم

7تیر منزلمون عوض کردیم

13.14.15.خرداد هم با مرتضی جانم دومین مسافرت دونفره را رفتیم

کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شمال

خب میخوام از شمال بگم و عاشقانه ترین مسافرت با عشق " وجودم

اولش قرار نبود بریم شمال قراربود بریم الاچیق

.اما تعطیل بود ..

ماهم جاده ادامه دادیم ورفتیم به طرف چالوس و محمود اباد و چمستان

چمستان محل زندگی رفیق هم دانشگاهی مرتضی ست بعد حدود دو الی سه سال همدیگه دیدند

وای دیگه دوتا رفیق به هم رسیدن مرتضی به کل حواسش از من بر داشته شد و

فقط با مرتضی( اسماشون یکیه) از خاطرات گفتند و من و زهرا هم بالاجبار خنده ای میزدیم

چون شاید برای دهمین بار این خاطرات میشنیدیم

خلاصه حسابی خوش گذشت در راه رفتن حدود 10ساعتی تو ترافیک بودیم این کلاژ گرفتنهای زیادی مرتضی جانم خیلی اذیت کرد

البته شوخی هامون باعث شد اب به داخل ضبط ریخته بشه و بمب بسوزه

که در راه برگشت درستش کردیم ..اخه مسافرت بدون موزیک اصلا صفا نداره

خلاصه در راه برگشت احساس خستگی زیادی کردیم و اومدیم چادر بزنیم و بعد از خواب کوتاهی ناهاربخوریم که استراحت کوتاه خواب من و مرتضی به ساعت 8کشیده شد و ترافیکی فراموش نشدنی

حدود چهارساعت پشت ترافیک ومشغول دیدن رقصیدن دختر و پسرها در 20کیلومتری سد امیر کبیر

(اولش جالب بود ولی بعدش حسابی گرسنه شدم

 اگه مرتضی میفهمید ناراحت میشد خاطر همین خودم با بیسکویت وپسته ومیوه سیر کردم)

بعدشم حدود ساعت 5صبح اومدیم خونه تا 10صبح خوابیدیم چون من امتحان داشتم  مرتضی بعد خوردن صبحانه مجدد خوابید منم مشغول درس شدم

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 19:1 توسط بانو|


آخرين مطالب
» برای الهه ی آرامش...
» دارم بزرگ می شوم!
» ترجمه
» ای خدا
» سرگذشت بانو
» دلم گرفته
» ای خدااااااااااااا صدایم را بشنو من از تو می طلبم....
» مرتضی جانم تولدت مبارک
»
» خاطرات شمال

Design By : Pichak